تبليغاتX
ذهن می نویسد

ذهن می نویسد

که دریغا اکنون، یار بخارا باشد:

سوزشی از زنگ سازش
اشککی از گوشه چشم،

دیر گاهی سبد ِ خالی ی ِ عشق به دست
کنج ِ میخانه نشست،

می گشت و نبود غمزه ای از رخ یار،

تا که درد ِ دل ِ خویش رام کند
خرده ای هم ز شراب جام کند
ذره ای عشق بر آن افزاید
آتش از جام برون در باید
رنگ ِ آتش، رنگ سرخ است، رنگی از اول ِ طیف
که نشان می دهد این جام
چو بنوشی و رسد کام،

ابر مهتابی یِ شب بر رخ ِ تو مه گیرد
وهم ِ دیدار ِ رخش بر تو پدیدار شود،

که دریغا اکنون، یار بخارا باشد
که دریغا اکنون، یار بخارا باشد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 19:32  توسط مهدی  | 

امروز یکی در یک شبکه ای گفت : یک نیروگاه 40 مگاواتی نیاز نصف مردم جهان رو تامین می کنه!!!!


حتی اگر این عدد رو با 40000 مگاوات هم اشتباه کرد باشد، این عدد برای حدود 400 میلیون نفره تقریبن.

این شبکه هه هم مال ایرانی های تو بلاد کفر بود! یعنی VOA Persian بود. راستی من مخالف ماهواره ام!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 23:51  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 23:32  توسط مهدی  | 

دوستان من دارم دو شخصیتی می شم،     بیرون بلاگم،      توی بلاگم!!

راستی صبح، فکم با یک لقمه صبحانه کشتی گرفت باخت! ضربه شد! فک کنم فکم در رفته!!  همینه میگن اول آدم باید گرم کنه، با فک سرد نباید جوید!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 10:18  توسط مهدی  | 

تضاد درونی، من دوست دارم

هم ریاضی (مهندسی هم توش)   رو

هم هنر رو

 

این مشکل راه حل دارد؟!               

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 9:50  توسط مهدی  | 

این هفته رفتم پیش یک جوان فشن !!! و خشن!!!، دانشجوی دندونپزشکی ش.بهشتی!!
یک ساعتی حرف (!!) زدیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/23ساعت 14:50  توسط مهدی  | 

امروز به یکی از دوستام می گفتم: "بابا من اصلن از وضع موجود تو دانشگاه راضی نیستم". گفت: "من و تو که نباید راضی باشیم!!!......"
به قول یکی دیگه از دوستام ما که مهم نیستیم،   "ملت ایران" راضی باشه کافیه!


**راستی به خاطر پست ِ قبلی فعلن تحت تعقیبم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 21:1  توسط مهدی  | 

نویسنده ی این نوشته هیچ لزومی برای رعایت کردن نمی بیند! هر چه بخواهد می نویسد اما معنا را سعی می کند در نظر گیرد که خوب معنا را تقریبن فقط خودش می داند!


نگاه تو ،   مردمک چشمامو باز می کنه
صدات تنور قلبمو پر از گداز می کنه

دم نفس هات واسه من،   فرصت زندگی می شن
فکر تو تو وجود من، سکوتو ساز می کنه

رطوبت جنگلای شمالو داره زلف تو
دست نیاز من یه شب خشکی شو باز می کنه

کم نداری تو تو ادب، ایضاً توی ساز و طرب
"دو ره می فا سُل لا سی" ات، راز و نیاز می کنه

زمستون های سرد و شب، تاریکی و برف و غضب
با اسم تو کنار می رن، شکوفه پرواز می کنه


پ. ن. تمرینای verilog و، باید زود تر بنه ویسم
چون که ModelSim هم واسم، یه عشقو آغاز می کنه


پ. ن.  اما باید اضافه کرد، عشق ِ مُدِل سیم دروغه!       باور کن این روزا چقدر، سرم به فکرت شلوغه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/13ساعت 23:14  توسط مهدی  | 

من امروز یک اشتباه بد کردم! سر یک کلاسی!
گفتم که :

جمع ِ
" 1.5-^(i^2+1)"
 از یک تا بی نهایت می شه یک!!!!


در صورتی که صحیحش اینه که :
جمع ِ
" 1.5-^(1 + 2^(delta*i))ضربدر delta"
از صفر تا بی نهایت می شه یک، فقط واسه موقعی که delta خیلی خیلی خیلی خیلی کوچیک باشه!!! که سرعت همگرایی و جواب آخر، هر دو به delta وابسته اند!
در واقع اینم از خلاقیت های تدریس به کسایی یه که انتگرال بلد نیستن!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 16:7  توسط مهدی  | 

اگر ویزای      کره ی جنوبی      رو داشتم حتما می رفتم. مطمئن باشید در آینده مردم ِ اون تکه از دنیا خوشبخت ترین اند! متوسط!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/08ساعت 18:9  توسط مهدی  |